![]() |
![]() |
|
| if u ever sow a love without hurt, never forget to call me |
|
خودم فکرم مریضه یا چی؟!
خودم راجع به آدم ها اشتباه فکر می کنم که باعث می شه که خودم هم نتونم هیچ کاری بکنم از ترس اینکه اونها راجع به من اشتباه فکر کنن؟! اصن چرا من اینقدر فکر می کنم؟! می تونم موضوعو فراموش کنم؟! با دیدن اون عکس دوباره قاطی کردم! همچنان قاطیم! اون می گفت چرا با کسی صحبت نمی کنی؟ بلاگ نوشتن چه فایده ای داره؟! خوب حداقلش اینه که آدم خالی می شه؟! به دردسرش می ارزه؟ نمی دونم! از حرف زدن هم هیچ خیری ندیدم بجز چاهنمایی هیچ چی برام نداشت! همش تقصیر شماس! با راه حل های افتضاحتون! فکر کنم همون تنها راهش این باشه که من دیگه حرف نزنم! نه تو بلاگ نه واسه آدما! خسته م! خسته! چه دلیلی داشت که امروز آروم باشم؟! چرا باید از دیروز آروم تر می بودم! هر روز مثل همه! همش توجیهه! تا این مشکل حل نشه هیچ چی حل نمی شه! یا باید به طور کلی همه چی پاک شه! یا باید همه چی خوب شه! یا یه راه سوم! من راه سومو می خوام! چون هیچ کدومش جواب نمی ده! فقط یه دست می خوام! فقط یه دونه! خدایا چرا دستات نامرئیه؟! نمی تونم اینجا حسش کنم؟! دستات چه رنگیه خدا؟ خدا هزار بار دستاتو حس کردما! اما نمی دونم چرا الان دوباره گمش کردم! حالا که بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت احتیاج دارم! فاطمه می گه: من که می دونم تو چته! می گم نمی دونی! می گه تو هنوز عاشقی اما داری با خودت مبارزه می کنی. خودتو داغون می کنی. هی اینجوری می گی که یه جوری خودتم باورت بشه! ولی باورت نشده. به عبارت بهتر گیر کردی. آه فاطمه فاطمه فاطمه... ای کاش می دونستی! ای کاش می تونستی! ای کاش... کاش نبودم! کاش نبود. کاش نبودم این وسط! کاش نبودم این وسط! کاش یه جای دیگه می افتادم! یه جایی که بین دو نفر نباشم! می گی آدم تا یه جایی ایثار می کنه. آخه می دونی٬ اینجا حتی ایثار من هم فایده نداره! داره بارون می یاد! خدایا زیر بارون دعا چه رنگیه؟! خدایا؟ کاش من اینجا ... نمی دونم کاش چی... حتی نمی دونم زیر بارون چه دعایی بکنم واسه دعاییکه فاطمه واسم خوند نیتی نداشتم! خدایا می دونی تمام بدنم داره با تک تک اشکام می لرزه؟ این چه حرفیه! خوب تو که از رگ گردن به ما نزدیک تری تو این شب رحمتتو هم بر ما نازل کردی خدایا٬ چقد دوستم داری؟! می خواستی بگی خیلی نه؟ خدایا رنگ دستات رنگ بارون بود؟ فکر کن این وسط اون هم آن می شه... فاطمه می گه می بینم که هر روز داری داغون تر می شی! خیال کردی که من نمی فهمم؟! پرسیدم چرا حرفاتونو به من گفتین؟ گفت شاید چون ... . می گه باعث ناراحتی شدم نه؟ اگه می گفتم نه دروغ بود٬ و اگه می گفتم آره باید توضیح می دادم! گفتم: بارون چه زود بند اومد... کلکم گرفت٬ گفت: آره حیف شد! چه بی خیاله و من چه لرزان! تو یه لحظه صحبت با فاطمه چقدر همه چیز که به رنگ کثافت بود رنگ بهشتی گرفت! فاطمه کاش همیشه پیشم باشی... خدایا دستات چقدر خوش رنگن! خدایا چقدر مهربونی! خدایا٬ فردا همه چی روز از نو روزی از نو نشه؟ خدایا! نمی خوام برگردم به اون کثافت! خدایا دستاتو دوست دارم آدمو گرم می کنه به آدم بال می ده خدایا چی می شه تا همیشه گرمای دستات کنارم باشه؟ می دونم همیشه هست٬ ولی یه کاری کن که همیشه ببینمش... کور نشم چه حس خوبی داره وقتی داری با تمام وجودت خدا رو صدا می کنی یهو بارون می یاد! یهو اون می یاد می گه از دستت ناراحت نیست و فاطمه گوش حرفات می شه! خدایا بارونت قشنگه رحمتت قشنگه خدایا دستات مهربونه خدایا دیگه خدای اون بالاها نیستی خدای خودمی خدای خودم بمون باشه؟ تو رو خدا! جون هر کی دوست داری نری دوباره اون بالا بالاها تو ابرا گم بشی نبینمت خدایا نمی خوام فردا دوباره همه چی از اول شروع بشه خدایا نمی خوام دوباره مثل صبح امروز و صبح دیروز بعد از بیدار شدن آرزو کنم کاش تا همیشه می خوابیدم خدایا خدایا خدایا خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا کمکم کن همراهم باش خدایا نمی خوام امشب تموم شه می ترسم می ترسم از اینکه تموم شه و دوباره زندگی شروع شه کاش همیشه امشب باشه نمی خوام فردا بشه خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدایا خدایا٬ بارون اومد یعنی دعام مستجاب شد؟ آخه من که دعایی نکردم! همون٬ همون که خودت می دونی ته دلمه... خدایا دوستت دارم خیلی خوش رنگی٬ مثل مداد رنگی های نقاشی خدایا تو بهترینی مثل صفحه های قشنگ دفتر نقاشی مثل تاب بازی مثل رنگین کمون مثل ابرای کپلی که روش بپر بپر می کنیم مثل چشمک ستاره های نقاشی تو بهترینی خدایا دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:47 AM توسط جودی |
|
|
نزدیک یه میلیون خرج ماشین شد!
سیصد و خورده ایشو بیمه داد!!! من شاهکارم نه؟!!!
آخرش نفهمیدم یه میلیون شد٬ یا ۶۰۰ تومن!! من که روم نمی شه بپرسم٬ اما روایت ها فراوان است...!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 4:55 PM توسط جودی |
|
|
چرا این جریان تموم نمی شه؟
یه پست نوشتم که همش پرید... حالم اصلاً خوب نیست. من از خدا خواستم که یا ... یا ... فکر کردم دومی شده٬ خوشحال بودم اما امروز حس می کنم این وسط گیر کردم٬ درست سومین گزینه٬ همون چیزی که نمی خواستم بشه. از خودم پرسیدم چرا دعا نمی کنی؟ دعا که قضای حتمی رو بر می گردونه. گفتم اگه اونا هم دعا کنن چی؟ فکر کن دعا هامون با هم دعواشون می شه٬ می رن اون بالا و با هم کشتی می گیرن! حالا ببین زور دعای کی بیشتره!!! نه ولی از شوخی گذشته٬ من نمی تونم دعا کنم که اونا به آرزوشون نرسن!!! تازه٬ چه جوری دعا کنم وقتی نمی دونم خیرم توش هست یا نیست! تازه من همین الانشم هیچ دلیل منطقی ای توش نمی بینم٬ همش یه حسه! همین!!! دارم دغ می کنم٬ اشک هام تو چشم هام خشک شدن و نمک های رسوب کرده چشمامو می سوزونه... چه بازی طولانی ای! خیلی طولانی... وقتی فکر می کنم که این بازی قراره تا کی ادامه پیدا کنه٬ مخم صوت می کشه٬ هیچ اندی براش پیدا نمی کنم٬ بجز اینکه بره و من بمونم با یه کول بار سوال بی جواب... من و بهت! دوباره بگم بازم نفهمیدم چی شد! بازم نفهمیدم چی شد! بازم نفهمیدم چی شد! از این جمله متنفرم. نمی دونم چی می خوام! حتی نمی دونم می خوام سختی بکشم و آزمایش بشم یا نه! خدایا٬ اومدیم اینجا که سختی بکشیم٬ اومدیم آزمایش شیم تا بزرگ شیم! اما موقع سختی و آزمایش که می شه کم می یاریم و ناله می کنیم! خدایا تو که سختی رو می دی طاقتشم بده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 8:41 AM توسط جودی |
|
|
جدی جدی رفت؟!!!
این بار یعنی واقعاً رفت؟! نی دونم! من می خواستم بره دیگه! می خواستم؟!! ... نی دونم! خدایا به امید تو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:39 PM توسط جودی |
|
|
می ترسم ازم خواستگاری کنه و من نتونم نه بگم...
ایشالا که یه همچین کاریو نمی کنه.. اما می دونم اون از هیچ کس نه نمی شنوه! اینقدر حرف می زنه تا راضیشون می کنه! من نمی خوام راضی بشم... نمی خوام موافقت کنم٬ من اونو نمی خوام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:16 AM توسط جودی |
|
|
من دست و پا چلفتیم٬ یا این یه تلقینه؟
چرا همیشه من تصادف می کنم؟ چرا دیگران اینقدر تصادف نمی کنن؟ چرا طاهره یا مریم تصادف نمی کنن؟ من زیادی بی خیالم؟ یا بی حواسم؟ پسرا هم به اندازه ی دخترا تصادف می کنن؟ یا بیشتر تصادف می کنن؟ اونا هم چون بی خیالن و کله خر؟ آخه من که سرعتم هم خیلی زیاد نبود٬ فقط داشتم تو آینه نگاه می کردم که بگیرم بغل٬ خوب آدم نمی تونه هم عقبو نگاه کنه هم جلوشو که٬ ... نمی دونم پس من چرا اینقدر تصادف می کنم! من معروفم به زیاد اشتباه کردن یا خودم اینجوری فکر می کنم؟ چرا دیگران اینقدر اشتباه نمی کنن؟ دیگران هم اینقدر اشتباه می کنن و به روی خودشون نمی یارن٬ یا نمی کنن؟ نه٬ اونا اینقدر اشتباه نمی کنن! حداقل در مورد رانندگی! خودم که می دونم که حواس پرت رانندگی می کنم! اصن همه ی کارامو حواس پرت انجام می دم. تو کارا دقت نمی کنم چرا؟ نمی دونم! شاید یکی می تونست کمکم کنه و اشکال کارمو بهم می گفت! خوشم می یاد من به همه مشاوره می دم اما هیچ کس به من مشاوره نمی ده. وقتی هم که چیزی رو به کسی می گم٬ به جای کمک باهام "شوخی" می کنه. وقتی هم که از شوخی های بی ربطشون ناراحت می شم می گن ببخشید نمی دونستیم نباید باهات شوخی کرد! خوب اگه آدم مسئله ای ناراحتش می کنه٬ خوشحال نمی شه که دوستان در اون مورد سر به سرش بذارن! شاید با چوبین حرف بزنم... شاید اون یه چیزی بگه ... نمی دونم! فعلاْ که نیست! بهش پی ام دادم سلام نیستی؟ نگفتم نیستین. دیشب فکر کنم بود٬ اما من آن نشدم. امشب هم نیست... وای چقدر به صحبت کردن احتیاج دارم٬ البته اگه شروع نکنه از اون گفتن و اعصاب منو به هم ریختن با چرت و پرتایی که راجع به وجدانش و اینا به هم می بافه.... نی دونم... خسته م... * راستی این ترم گند زدم به کارنامه هه! حتی استاد تربیت بدنی هم کم نذاشته بود و یه نمره ی اساسی بهم داده بود! می گفتم اگه ۲۰ نشم ۱۹ ٬ دیگه خیلی بد بشم ۱۸! اما ۱۶.۵ واقعاً زور داشت! یه سری ۱۱ ۱۲ ردیف کردم تو کارنامه... شدم شاهکار عالم بشریت! تنها امیدم به نمره ی معماری و کاربرد کامپیوترمه٬ که اونم با این وضع نقد بنا و این وضعیت بی کامپیوتری معلوم نیست سرنوشتش می خواد به کجا ختم شه... خدا به داد برسه... * شاید من هم به اون احتیاج دارم! شاید کار بدی کردم که دیشب که احتیاج داشت بهم تنهاش گذاشتم٬ آخه اونوقت بد عادت می شد٬ هر وقت که آقا می گه چت کنیم٬ منم با کله برم سر ساعت بشینم تا آقا بیاد حرفشو بزنه و بره! اما خوب امشب که منتظرشم و نیست٬ حس می کنم حس بدیه! اما خوب اونا پسرن٬ واسشون مهم نیست٬ زود یادشون می ره! (حالا واقعاً واسشون مهم نیست و یادشون می ره؟!!) البته الان هم حوصله ندارم حرفای اونو گوش بدم٬ می خوام خودم حرف بزنم... البته الان اینقدر نمی یاد تا حرفام یادم می ره٬ بعد دوباره هی اون حرف می زنه و من باهاش دعوا می کنم٬ به قول خودش بهش تیکه می ندازم٬ بعد هم اعصاب من خورد می شه و تموم می شه می ره... اه حوصله تو ندارم... * و اینکه بعد از نود بوقی تصمیم بگیری یه نگاه به آمار گیر وبلاگت بندازی و یهو ببینی که یکی با یه کلیدواژه های جالب وبلاگتو سرچ کرده و پیدا کرده!!! آتلیه پژوهشی+طاقی+چوبین! می تونی حدس بزنی که کیه! واقعاً نمی فهمم چرا این کارا رو می کنین! ... موجودات عجیبی هستین... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:52 PM توسط جودی |
|
|
خدایا چرا؟
خدایا باز هم من بنده ی بی کست تنها و سرگردان و گم و گور شده و کور تو این تاریکی با رو سیاهی اومدم سراغت دیگه چی دارم بگم؟ می دونی دارم می ترکم. من موندم و یه عالم سوال بی جواب. نمی دونم. از مدینه می ترسم. هیچ جا برام مثل کعبه نبود... اهل بیت برام هنوز مبهمن... منم و من! می گن کسی که امام زمانشو نشناخته باشه کافر از دنیا رفته؟ یا یه چیزی تو همون مایه ها! شاید ایرادم هم همینجاس! راهو ول کردم دارم دنبال هدف می گردم! خدایا... تنها و سرگردانم دوباره تو اوج غرور شکوندیم تا بهم بگی هوی! ما غرک بربک الکریم! به خدا به تو مغرور نشدم! شاید به خودم مغرور شده بودم! خدایا پس چرا سیستم دنیا اینجوریه؟ اینقد می گیری تا مغرور می شی بعد ییهو می شکنی و خورد می شی تا بفهمی که نباید مغرور می شدی ولی دفعه بعد دوباره از اول مغرور می شی! اینم یه سوال دیگه! یکی از چرا هام. یکی دیگه ش هم ازدواجه! چرا ازدواج؟ چرا مردها اینقد بی مصرفن؟!!! حالا که احساس داریم و بهشون علاقه مند می شیم٬ حالا که بقای نسلمون فقط با وجود اونا امکان داره٬ چرا نباید ازشون یه خوبی ای هم بهمون برسه؟ چرا باید مجبور باشیم تحملشون کنیم؟!!!! اینم یه سوال دیگه بود خدایا! جز تو باید به کی پناه بیارم بازم تو شدی مرحم اشکای من بازم در اوج ناامیدی منو آوردی سراغ خودت شاید اینقد عصبانی بودم که فقط می خواستم فحش بدم. اما یهو اون متنو که خوندم انگار آبی بود که روی آتیشم ریخته شد و اشکام دوباره سرازیر شد که خدایا حکمتی داری از همه ی اینها و می دونم اگه از تو بخوام حتماً جواب سوالامو بهم می دی... خدایا تنهام نذار می دونی دعای همیشگیمه اما نمی دونم چرا خیلی وقتا فراموشت می کنم خدایا یادتو واسه من همیشگی کن تو تمام لحظاتم که فقط به یاد تو آرامش می گیرم خدایا... وقتی فکر می کنم تو این دنیا فقط یه نفر هست که همیشه به فکرمه حتی وقتی که من از یادش غافلم٬ از خجالت می خوام ... نمی دونم چه باید بکنم حداقل تو رو دارم که دوستم داشته باشی... اگه هیچ کی تو این دنیا.... خدایا٬ جواب سوالامو بده... می دونم که این دنیا کوتاهه و داری اینجا امتحانمون می کنی پس سعی می کنم طاقت بیارم و این مراحلو بگذرونم تا آخرش سربلند پیشت بیام نه با همین رو سیاهی... و نه با افسوس گذشت این روزها... خدایا چقدر بزرگی... خدایا.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 2:18 AM توسط جودی |
|
|
انگار یه کوهه!
نمی دونم چه کوهی! شاید کوهی از شادی و خنده٬ شاید کوهی از مردانگی٬ شاید کوهی از غرور٬ شاید کوهی از غیرت٬ شاید... نمی دونم عین یه کوه محکمه... اما یهو در کوهو باز می کنه و تو می ری داخلش! و از داخل خالی خالیه! فقط یه پسر بچه ی ۵ ساله اون وسط چنباتمه زده و کل هیکلش می شه اندازه ی یه قلب کوچولو! از اون تو می تونی ببینی که این کوه با عظمت٬ کاغذی بوده! اما نماش از بیرون چه خوب ساخته شده بود که اصن با کوه واقعی مو نمی زد! پسر بچه هه شروع می کنه حرف زدن... اینقد این پسر بچه ساده س٬ مث آینه٬ که هیچ وقت تو عمرت باورت نمی شد که یه آدم بزرگ بتونه تا این حد ساده باشه! صاف و ساده مث یه آینه ی براق بدون خش... یه پسر بچه ی کوچولوی دوست داشتنی! با تمام سادگی ها و تازه گی های یه بچه! انگار نه انگار که ۲۵ سالشه! چقد حس خوبی بود حس خواهر بودن برای یه داداش کوچولو! داداش کوچولویی که تو رو به عنوان خواهر نداشته ش انتخاب کرده و عین یه آب زلال صادقانه باهات درددل کرده... بدون هیــــــــــــــــچ دروغی... عین یه بچه! فکر می کردم اگه یه روز بفهمم که کسی رو دوست داره٬ که اتفاقاْ اون یه کسو من بشناسم٬ و اتفاقاْ اون یه کس از دوستای من باشه٬ و اتفاقاْ یکی از دوستای صمیمیم باشه٬ از حسودی می میرم. می ترکم و اصلاْ نمی تونم تحمل کنم... داغون می شم. منی که وقتی می دیدم با یه دختر داره حرف می زنه٬ قلبم تو سینه می لرزیدو می مردم... اما اون شب که داشت می گفت٬ یک ذره احساس بد نداشتم. خیلی خوشحال بودم. با تمام وجود خواهرش شدم. براش دعا کردم... خدایا٬ همونجور که منو به "خیر"م رسوندی٬ اونم به خیرش برسون... خدایا اون روزایی که داشتم می مردم دعا کردم که اگه خیرمونه ما رو به هم برسون و اگه خیرمون نیست یه جوری عشقشو از دلم پاک کن که بتونم تحمل کنم! و دیشب باور نمی کردم که من٬ چه راحت پذیرفتم... و چه راحت دیگه عاشقش نبودم٬ و چه راحت همه چی تموم شد! خدایا! شکرت خدایا شکرت خدایا... شکرت! خدایا اگه امروز براش دعا می کنم٬ از روی از خود گذشتگی در عشق نیست! واسه منطقیه که تو تو وجودم گذاشتی و تونستم راحت استدلال کنم و بدون اذیت شدن علاقه مو فراموش کنم. و حتی بیشتر از منطق... یه جور آرامش درونی بهم دادی... یه چیزی که نمی تونم اسم روش بذارم و با کلمات بیانش کنم... هنوزم تو یاورمی و اگه تو نباشی و تنهام بذاری دوباره مث خر تو گل وا می مونم... خدایا... چه بگم از بزرگیت از اینکه ما بازم بنده های بدتیم و باز هم گناه می کنیم و باز هم به درگاه تو رو می یاریم و توبه می کنیم و تو باز هم توبه مونو می پذیری و باز هم کمکمون می کنی و بازهم تنهامون نمی ذاری و با اینهمه گناه و خطامون بازهم دوستمون داری و حمایتمون می کنی حتی وقتی با اینهمه گناه می یایم سراغت و با چه رویی ازت کمک می خوایم و تو باز هم کمکمون می کنی و ما با چه رویی برمی گردیم٬ فقط به خاطر اینکه گفتی و لاتنقطوا من رحمة الله. و ما باز هم به امید رحمت تو می یایم و تو بازهم رحمتت رو شامل حال ما می کنی و ما باز هم دریده و پررو گناه می کنیم... خدایا اگه امید رحمت تو نبود٬ اگه بخشایش و بزرگی تو نبود٬ اگه تو٬ تو نبودی٬ ما چه می کردیم... خدایا مرسی من بنده ی گناهکارت بازم با یکی دیگه از محبتات شرمنده شدم خدایا خودت توفیق رفتن تو راه درستو بهمون بده... خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 8:6 PM توسط جودی |
|
|
وقتی اول دبیرستان بودم٬ ۱۵ سالم که بود٬ اولین بار که این تجربه رو کردم٬ حس می کردم چقدر بزرگ شدم...
اما حالا که دارم این تجربه رو دوباره تکرار می کنم٬ حس می کنم چقدر بچه م! بچه گیه؟ بزرگیه؟ جوونیه؟ چیه؟! اما ناگزیریم از تجربه کردنش! و تکرارش... بالاخره باید بهش برسیم! نمی دونم! همیشه به منطق بیشتر از حرفای رو هوای دل توجه می کردم! حق با عقله همیشه... درسته! اما! شاید ... خدایا! خودت می دونی خودت کمکم کن واقعاْ گیر کردم و هیچ چی نمی دونم! خدایا خودت کمکم کن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 12:24 PM توسط جودی |
|
|
خیلی راحت گفتم: مگه من اون موقعی که این تصمیمو گرفتم از شما نظر خواستم که حالا دارین نظر می دین؟!
اصن واسم مهم نبود که ناراحت شن یا نه! مریم ناراحت شد! مهلا گفت: از مدل حرف زدنت خوشم می یاد... نظرات بچه ها خیلی واسم مهم نبود مهسا گفت: محجبه شدی! الهام از دور واسم بوس فرستاد. سپیده بغلم کرد. مهلا گفت: موهات چربه؟ مریم ب هم همینطور. سپیده گفت یه تصمیم جدی بگیر. گفتم خودم می دونم دارم چی کار می کنم. مرسی! گفت آخه من تجربه دارم. گفتم می دونم. ناراحت شد و دیگه چیزی نگفت. می خواست کمکم کنه. اما من یادم نمی یاد از کسی کمک خواسته باشم! جدی بودن یا نبودن تصمیمم به خودم ربط داشت! مریم پرسید چرا؟ البته همه می پرسیدن چرا. گاهی می خندیدم و جوابی نمی دادم. گاهی می گفتم چند روز اینجوری باشم ببینم چی می شه! مریم گفت: خوب چند روز که نمی شه! اگه یه مدت اینجوری باشی و بعد دوباره موهاتو بذاری بیرون فقط خودتو مسخره کردی. باید یه تصمیم جدی بگیری. باید خوب فکر کنی. منم خیلی راحت گفتم: مگه من اون موقعی که این تصمیمو گرفتم از شما نظر خواستم که حالا دارین نظر می دین؟!... واسم مهم نبود که ناراحت بشن یا نه. مریم ناراحت شد. گفت خوب می خوایم کمکت کنیم. گفتم ولی من از کسی کمک نخواستم. مهلا گفت از مدل حرف زدنت خوشم می یاد. به اونا ربطی نداشت که من راجع به این کارم فکر کردم یا نه! به اونا ربطی نداشت که من تصمیمم جدیه یا نه! به اونا ربطی نداشت که من چند روز این کارو می کنم یا تا ابد. نسیم گفت: خوب حداقل یواش یواش مقنعه تو می کشیدی جلو که اینقد یهو تابلو نشه. گفتم خوب چند روز بود که دیگه چتری نمی ذاشتم. موهامو داده بودم بالا. حالا هم مقنعه مو کشیدم جلو. گفت خوب اینجوری تابلوا! دیگه جوابشو ندادم. لزومی نداشت براش توضیح بدم که می ترسیدم دیر بشه! یا می ترسیدم یادم بره! چون به هر حال نمی فهمید! اگه هم می فهمید هم لزومی نداشت براش توضیح بدم! اون روزی که این تصمیمو گرفتم می دونستم قراره حرفای زیادی بشنوم. شاید همشم از رو دلسوزی و کمک. اما من مدت هاست که تصمیم گرفتم دیگه از کسی کمک نخوام. اگه هم مشورت یا کمک بخوام می رم می گم سلام من مشورت می خوام. نه اینکه طرف بیاد خودش شروع کنه مشورت دادن! مهم نبود که چی فکر می کنن. دوست واقعی آدمو می فهمه. اگه اونا نفهمن٬ دوست من نیستن! رفتن به آتلیه پژوهشی باعث شد که من از دوستام جدا بشم. و این خیلی عالی بود. و من تونستم یه ذره آزاد تر بشم. یعنی خیلی آزاد تر. هر کاری که دلم می خواست کردم. وقتمو تونستم بیشتر برای انجمن بذارم٬ و دیگه مجبور نبودم رازامو به دوستام بگم! راحت تر هم می تونستم وقتمو تنظیم کنم. هر وقت بخوام درس بخونم٬ هر وقت بخوام کار کنم٬ هر وقت بخوام بپیچونم٬ هر وقت بخوام غذا بخورم٬ و هر جا که بخوام برم. و هر تصمیمی که بخوام بگیرم بدون اینکه با کسی مشورت کنم. این به این معنی نیست که دوستام آدمای بدی بودن. اونا خیلی خوب بودن٬ اما خوب از قدیم و ندیم گفتن دوری و دوستی. یه جورایی آدم باید با همه دوست باشه٬ اما نه زیادی صمیمی. خوبه که تو دوستی ها یه حد و حدودایی همیشه رعایت بشه. یه سری رازها هم همیشه باید به صورت راز باقی بمونه... امروز خوشحالم. حتی از اینکه حس می کنم چوبین لیاقت منو نداره. ای کاش داشت! و سعیمو می کنم برای هدفم. خدایا من فقط دلم می خواد حقیقتو بفهمم. خودت از ته دلم آگاهی. نذار کارم با رنگ ریا خراب بشه. خودت می دونی که منم انسانم و خطا کار. اما دارم سعیمو می کنم خودت کمکم کن که جز تو هیچ کسو ندارم. خدایا من فقط به دنبال نور حقیقتم و نور علم و قدرت حرکت در راه درست. خدایا کمکم کن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 11:15 AM توسط جودی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ | ||||||
|
||||||
| پیوندهای روزانه |
|
آن شرلی با موهای مشکی ناتمام تنها زگیل خان گوش مي كني؟ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|